یک شنبه 31 مرداد 1395برچسب:, :: 20:47 :: نويسنده : محمد
یه روزیه دختره یه پسره روتوخیابون میبینه خیلی ازش خوشش میاد.خلاصه هرکاری میکنه دل پسره روبدست بیاره پسره اعتنایی نمیکنه چون فکرمیکنه همه دخترامثل همن.ازداستاناشنیده بودکه دخترابی وفان.خلاصه میگذره۳-۴روز...پسره هم دل میده به دختره خلاصه باهم دوست میشندواین دوستی میکشه به ۱سال- ۲سال-۳سال-۴و۵تاهمین طورباهم دیگه بزرگ میشند.خلاصه بعدازاین همه سال که باهم دوست بودندپسره به دختره میگه چقدردوستم داری؟ دختره بامکث زیاد میگه فکرنکنم اندازه داشته باشه.پسره میگه مگه میشه؟میشه عشقتودوست نداشته باشی؟میگه نه-نه که دوست نداشته باشم اندازه نداره.دختره ازپسره می پرسه توچی؟ توچقدرمنودوست داری؟پسره م مکث زیاد میکنه ومیگه خیلی دوستت دارم.بیشترازاونی که فکرشوبکنی.روزهامیگذره...شب هامیگذره...پسره یه فکری به سرش میرسه.میگه میخوام این فکروعملی کنم.میخوادعشقشوامتحان کنه.تااینکه یه روزبهش میگه من یه بیماری دارم که فکرکنم تاچندروزدیگه دوام بیارم راستی اگه مردم چیکارمیکنی؟دختره یکم اشک توچشاش جمع میشه ومیگه این چه حرفیه میزنی؟دوست ندارم بشنوم.خلاصه حرفوعوض میکنه ومیگه توچی؟توکه مردی من میمیرم.فکرکردی خیلی سادس بدون توتنهایی؟پسره میگه نه-بگوحالا.دختره میگه نمیدونم...!اگه من مردم چی؟پسره میگه اگه تومردی...اون موقع بهت میگم.تااینکه پسره نقشه میکشه یه قتل الکی رخ بده.یعنی مرده وتشییع جنازه براش میگیرن.پسره یه جاقایم میشه وازدور همه چیز رومیبینه.میبینه دختره فقط یه شاخه گل رزقرمز میاره ومیندازه ومیره...پسره ازهمه ی دنیانا امیدمیشه.تااینکه ۲روزبعددختره تصادف میکنه ومیمیره.دختره رو دفن میکنن وهیچکی سر قبرش نیومده.پسره بایه دسته گل یاس سفید میره سرمزارش وبهش میگه:یادته ازم پرسیدی اگه بمیرم چیکارمیکنی؟این کارو میکنم.... *تمام یاس های سفید رو باخون خودم قرمزمیکنم. منم کنارت میمیرم......*
![]()
یک شنبه 31 مرداد 1395برچسب:, :: 20:24 :: نويسنده : محمد
يکي بود يکي نبود ![]()
یک شنبه 31 مرداد 1395برچسب:, :: 19:27 :: نويسنده : محمد
خانه ای میسازیم در بلندای بهار بر درخت احساس روی گلبرگ گل نسترنی که از آن عشق خدا می روید از احساس سر گل سرخ مدد می گیریم ودل کوچکمان خشنود زدیدار شما می گردد ![]()
جمعه 31 ارديبهشت 1395برچسب:, :: 9:25 :: نويسنده : محمد
امــروز صبــرم تمــام شــد تــوانستــم دو گــل را از بــوتــه هــای شمعــدانــی جــدا کنــم دو گــل را از بــوتــه هــای شمعــدانــی جــدا کــردم در لابــلای صفحــات کتــاب گــذاشتــم تــا بــرای پیــری ام انــدوختــه بــاشــد این صفحــات کتــاب بــا عقــایــد کهنــه و پــوسیــده در پیــری بــه مــن کمکــی نخــواهــد کــرد در پیــری فقــط امیــدم بــه ایــن دو گــل شمعــدانــی اســت ![]()
جمعه 31 ارديبهشت 1395برچسب:, :: 9:24 :: نويسنده : محمد
نفسم از نفست لبریز است ![]()
جمعه 31 ارديبهشت 1395برچسب:, :: 9:24 :: نويسنده : محمد
اسمم به نام تو، عشقم به ياد تو، جسمم براي تو، جانم فداي تو، روحم كنار تو اما زندگيم مال خودم چون زندگيم تويي ![]()
جمعه 31 ارديبهشت 1395برچسب:, :: 9:23 :: نويسنده : محمد
![]()
جمعه 31 ارديبهشت 1395برچسب:, :: 9:21 :: نويسنده : محمد
بگذار بگویم...! ![]()
جمعه 31 ارديبهشت 1395برچسب:, :: 9:15 :: نويسنده : محمد
آینه گفت چرا دیر کرده است ، نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ؟
گفتم او فقط اسیر من است ، فقط لحظه ای چند تاخیر کرده است /
شاید هوا سرد بوده است ، شاید موعد قرار تغییر کرده است /
خندید آینه به سادگیم و گفت : عشق پاک تو را زنجیر کرده است /
گفتم درباره عشق من چنین سخن مگوی / گفت : خوابی ! او سالهاست که دیر کرده است /
در آینه به خود مینگرم ، آه / عشق تو عجیب مرا پیر کرده است /
راست گفت آینه که دیگر منتظر نباش ، او برای همیشه دیر کرده است…
![]()
سه شنبه 1 ارديبهشت 1394برچسب:, :: 23:16 :: نويسنده : محمد
Hand In Hand
Laying underneath the stars,
On a warm silent night.
Your arms are wrapped around me,
And everything feels right.
You kiss me sweet and softly,
I feel your warm gentle touch,
You help me feel protected
Under the sweet night sky.
My world before me is perfect.
There's nowhere else I want to be,
Except laying underneath the stars
Hand in hand, you and me.
بخواب زیر ستاره ها
در شب ساکت و آروم گرم
بازوهای تو در اطراف من پیچیده شده
و همه چیز درست به نظر میرسد
تو مرا ببوس شیرین و آرام
و من گرمای ملایم تو را احساس می کنم
تو به من کمک میکنی احساس امنیت کنم
زیر اسمان شیرین شب
دنیای من قبل از من کامل است
هیچ جای دیگری وجود ندارد که من بخواهم انجا باشم
به جز خوابیدن زیر ستاره ها
دست در دست ، تو و من
![]() ![]() ![]() |